|
|
|
|
|
از كنار خيلي چيزها گذشته ايم. سرمان را دربرابر خيلي چيزها پايين انداخته ايم و با بي تفاوتي يا افسوس گذرايي رد شده ايم. مدت هاست، سالهاي سال است كه خيلي چيزها را پذيرفته ايم و با اين قضيه كنار آمده ايم كه از خيلي جهات عقب افتاده ايم و اوضاعمان بهتر از اين نمي شود و همين طور كه بوده ايم، مي مانيم و بعد هم مي ميريم. در طول زمان ياد گرفته ايم كه به خيلي چيزها فقط بخنديم يا اگر دلمان از خيلي چيزهاي ديگر پر است و خنده اي نمي آيد، نگاه كنيم و بگذريم و همه چيز را بسپاريم به دست زماني كه بايد بيايد و برود و همه چيز را درست كند؛ زماني كه قرن هاست پشت دروازه هاي كشورمان مانده و راهش را به داخل باز نمي كند، مگر از گذرهايي كه از عمق وجودمان نقب زده مي شوند و روز به روز تهي ترمان مي كنند. از كنار خيلي چيزها گذشته ايم. چشم هايمان را به وسعت تمام چيزهايي كه ديده ايم، بسته ايم و زبانمان را به پهناي تمام حرف هايي كه زده ايم، فرو خورده ايم. پذيرفته ايم كه نقش صدا و تصوير را در ارتباط با وجود خودمان ناديده بگيريم. به همان اندازه كه ناديده و ناشنيده گرفته مي شويم، به همان اندازه هم نبينيم و نشنويم. اگر مي دانيم كه چه بلايي به سرمان مي آيد يا فقط سكوت كنيم يا بخنديم و خودمان را راضي از آنچه كه بر سرمان مي آيد، جلوه دهيم يا آن طور كه يادمان داده اند، با سيلي صورتمان را سرخ نگه داريم كه نه اين خوب است و آن بد، اصلا نيست. ما اين طور رشد پيدا مي كنيم و از دنيا مي رويم و من هم نه قصد به هم زدن اين چرخه عظيم را دارم و نه توانايي اش را. من هم مثل همه آدم هاي ديگري كه دوروبرم هستند، نه غم جامعه را دارم و نه اگر دارم، اميدي به اصلاح آن بسته ام. من هم ياد گرفته ام كه فقط بخندم، به همه چيز بخندم و جوابي ندهم و اگر هم حالا چيزي مي گويم، باز نه به خاطر پشت پا زدن به ايده و نتيجه اي ست كه به آن رسيده ايم، بلكه صرفا موقعيت كودكي را دارم كه در كمدي گير افتاده باشد؛ مي دانم كه بيرون از كمد هستند كساني كه مي توانند صدايم را بشنوند، اما در لحظه اي كه محبوس مانده ام، احساس مي كنم كه همه آنها به مسافرتي دور رفته اند و من براي هميشه اينجا مي مانم... در اين لحظات حبس، فقط به كودكان ديگري فكر مي كنم كه در كمدهاي ديگري احساس من را تجربه مي كنند و اگر چيزي مي گويم فقط براي ترس از تنهايي و سكوت است، نه ميل به نجات، چون عميقا اعتقاد دارم كه اين مشكل من، براي اشتباهي ست كه فراموشش كرده ام... ترس من مثل ترس آدمي ست كه به او مي گويند دوباره آبله همه گير شده؛ ترسي ست همراه با تعجب از اينكه چطور در اين دوره و زمانه آبله دوباره پيدا شده و آدم بايد چقدر بدبخت باشد كه حالا آبله بگيرد! مشكل اقتصادي اجتماعي جديدي هم كه دامن ما را گرفته، كمتر از همين نيست كه بگويند در عصر همه گيري ايدز، حالا در سرزمين ما آبله فراگير شده، در حالي كه سيستمي به نام MLM در همه جاي دنيا (به جز جهان سوم) از بيخ و بن چيده شده، آيا تلخ و دردناك نيست كه ما تازه از كشف آن شگفت زده مي شويم؟ و آيا ناراحت كننده نيست كه بخواهيم درباره مصائب و مضرات چيزي كه همه دنيا آن را به عنوان بيماري شناخته، حرف بزنيم و بكوشيم تا ثابت كنيم كه نه، ببينيد، اين ماجرا هيچ حسني ندارد! اما ظاهرا بايد اين كار را كرد. بايد دوباره گروه هاي امدادرساني را عازم روستاهاي دورافتاده كشورمان كنيم كه در طرحي عظيم و طولاني مدت براي مردم راه هاي پيشگيري از اين مشكل را باز بگويند، توصيه هاي بهداشتي كنند و يادآور شوند كه با عدم رعايت مراقبت هاي شخصي چه بر سرشان مي آيد. بايد دوباره مثل هميشه با چندين دهه تاخير، جار بزنيم كه اين سيستم حدود 60 سال است كه به عنوان يك سيستم معيوب و بيمار شناخته شده و به جز ضرر هيچ چيز ديگري براي مصرف كنندگانش ندارد. *** مي توان ماجرا را اين طور خلاصه كرد؛ بازاريابي چندسطحي پس از چند سال فعاليت در غرب، به دليل اختلال عمده اي كه در سيستم اقتصادي ايجاد مي كرد، با درهاي بسته مواجه شد و تمام انواع اين بازاريابي ممنوع شدند، اما سيستم پس از تجربه شكستي موقت، تصميم به احياي خود در كشورهاي جهان سوم گرفت، اما اين بار با چهره اي تازه تر. بازاريابي چندسطحي تحت پوشش نام بازاريابي شبكه اي به خورد مردمي داده شد كه نه چيزي از آن مي دانستند و نه مي خواستند بدانند و تنها يك چيز در اين فراخواني بود كه براي دربند كشيدنشان كفايت مي كرد؛ اين وعده كه در اين طرح همه بسرعت پولدار مي شوند. روياي پول درآوردن بي دردسر كه بخشي از خيالپردازي هاي همه جوامع بازمانده و عقب افتاده بود، دشت فراخي را تسطيح كرد كه تخم هر خيال خامي در آن براحتي بارور مي شد. جلسه هاي پرزنت شروع كردند به تبليغ سيستم جديدي كه آمده تا همه را خوشبخت كند، واسطه ها را از ميان بردارد و كالا را به قيمت واقعي اش در خدمت مصرف كننده قرار دهد و اين شركت توليدكننده آنقدر فداكار و بخشنده است كه علاوه بر فروش اجناس به قيمت واقعي، سود كلاني را هم نصيب خريداران خود (كه البته بعدا به اجبار بازارياب هايش هم مي شوند) خواهد كرد. تا اينجا درست، يعني نيمه اول اين معرفي درست، اما اين تعريف برمي گردد به سيستمي به نام بازاريابي شبكه اي نه بازاريابي چندسطحي و هيچ ربطي به كالايي كه قصد ارائه آن هست، ندارد، ولي براي مخاطب بهت زده اي كه با مثال هايي عيني از ثروتمند شدن كوتاه مدت افراد، هيپنوتيزم شده و دارد در ذهنش براي خرج كردن پول هايش نقشه مي كشد و راه هاي دعوت ديگران براي خريد را در ذهنش هموار مي كند، نه مهم است كه چه بر سر پول خودش و ديگران مي آورد و نه برايش مهم است كه عاقبت اين چرخه به كجا منتهي مي شود. او اگر اين دستگاه را به رسميت شناخته باشد فقط به يك چيز فكر مي كند؛ اينكه سرمايه لازم براي خريد كالاي موردنظرش را فراهم كند و بعد از آن هم، به اينكه هرچه بيشتر افراد ديگري را به اين سيستم دعوت كند. شايد به من و هيچ كس ديگري مربوط نباشد كه شخصي كه مي خواهد در اين سيستم كالايي بخرد، پولش را هدر مي دهد يا نه، جنس موردنظر را برخلاف آنچه كه به او گفته شده چند برابر قيمت مي خرد يا نه و اينكه از اين پول مي تواند استفاده شرافتمندانه تري هم داشته باشد يا نه... هيچ كدام از اينها به ما مربوط نمي شود و فقط به خود او مربوط است. تا اينجا ما با همان چيزي روبه رو هستيم كه ياد گرفته ايم در برابرش ساكت بمانيم؛ اين مال كس ديگري ست كه باخته مي شود و به ما مربوط نيست. اما در ازاي اين پولي كه در مجموع بابت فروش اين اجناس از كشور خارج مي شود، چه ميزان از آن بازمي گردد؟ خيلي كمتر از آنچه كه از دست رفته. درواقع به ازاي هر مبلغي كه بابت فروش اجناس به پايين دستي هاي شخص بازارياب از كشور خارج مي شود، فقط ميزان بسيار بسيار اندكي از آن به شخص بازارياب تعلق مي گيرد. تا اينجا هم مي شود گفت كه خب، سرمايه كشور خارج مي شود؟ باز هم به ما ربطي ندارد... اما از اينجا به بعد با مسئله ديگري روبه رو مي شويم؛ بالاخره جايي اين سيستم به پايان مي رسد. آيا آدم هاي روي زمين پايان ناپذيرند؟ مطمئنا به همين دليل جايي سيستم به پايان مي رسد و به اندازه تمام آدم هايي كه در ته هرم واقع مي شوند بازنده داريم. اينها آدم هايي هستند كه سرمايه خود را از دست مي دهند و بعيد نيست كه يكي از اين آدم ها خود ما باشيم. پس آيا همين يك دليل نمي تواند توجيهي براي رد كردن كل سيستم شود؟ اما مسئله تلخ تر اينكه با وجود تمام معايب و مضراتي كه اين سيستم از نظر اجتماعي، فرهنگي و اخلاقي با آن مواجه شده (من در اينجا قصد پرداختن به آنها را ندارم و پيشنهاد مي كنم كه براي آشنايي كامل با دلايل مربوط، به صفحات ديگر اين پرونده مراجعه كنيد) هنوز هم نه تنها مخالفت جدي و پيگيري با اين روند ديده نمي شود، بلكه روزبه روز تبليغات پيرامون آن هم گسترده تر مي شود. از شايعات دهان به دهان ميان مردم كه آرزوهاي تحقق نيافته خود را در قالب برنامه اي به نام بازاريابي شبكه اي (!) براي هم تعريف مي كنند گرفته تا مجلاتي كه اين آرزوها را براي مردم مي سازند، همگي همان شبكه اي را در فضاي زندگي روزمره مردم مي تنند كه به تعداد تمام شخصيت هاي خيالپرداز، بازو براي جذب و به دام انداختن دارند. عموما مجلاتي كه به صورت تخصصي در اين حوزه منتشر مي شوند، صرفا نگرشي تبليغي نسبت به موضوع دارند و با پوشيده نگه داشتن تمام معايب و مشكلات مربوط به اين موضوع و برجسته كردن سودهاي احتمالي و به بيان ديگر كاذب آن، تصويري آرماني از آن به دست مي دهند و در اين راستا نقل قول هايي تحريف شده را هم به چاپ مي رسانند. يكي از اين نشريات، ماهنامه اي ست به نام همه چيز كه شماره 11 و 12 خود را با نقل قولي از دكتر احمدي نژاد آغاز مي كند: احمدي نژاد معتقد است تجارت Network Marketing براي جوانان بسيار جذاب است و نبايد سرمايه هاي انساني اين كار را به باد استهزا و تحقير گرفت . مشخص نيست كه اين نقل قول از كدام بخش سخنراني آقاي احمدي نژاد گرفته شده و كدام قسمت هاي انتقادآميز آن حذف شده است، اما همين مسئله با گزارشي از شوراي اسلامي شهر تهران و موضوع Network Marketing ادامه مي يابد و به گونه اي پيش مي رود كه خواننده آن احساس مي كند اين پديده اكتشاف سودمندي بوده كه تا به حال از آن بي خبر مانده و بايد در اسرع وقت، عقب افتادگي خودش را جبران كند. بخشي از مقالات مجله بدون نام نويسنده به چاپ رسيده اند و برخي ديگر هم با نثر شكسته و عاميانه. هزينه مصرف شده در اين كار را به سرمايه گذاري تعبير كرده و آن را براي كشور سودمند قلمداد مي كند، اما مگر نه اينكه با اين به اصطلاح سرمايه گذاري، فقط چند برابر سود حاصله (كه درواقع همان سرمايه داخلي هم هست) از كشور خارج مي شود؟! از سوي ديگر، براي منحرف كردن ذهن مخاطبان، بخشي از تبليغات ارائه شده پيرامون اين موضوع به ارتباطاتي اشاره مي كند كه حول اين بازاريابي ايجاد مي شوند، گويي كه اصلا چنين پديده اي خلق شده تا آدم ها بهتر با هم ارتباط برقرار كنند و بيشتر همديگر را دوست داشته باشند: واقعا آيا حضور در شبكه و هميابي شبكه اي، معني جز اصلاح رابطه خود با خود و خود با ديگران دارد؟ با اين تفسير، آيا مفاهيم نت وركي چيزي جز معرفت شرقي ست؟ اوضاع به گونه اي ست كه خواننده دچار شك مي شود كه شايداصلا چيزي از ذات شرقي اش نمي داند. اكثر صحبت هايي كه در حمايت از بازاريابي شبكه اي مطرح مي شوند، نادانسته و از روي يك شور لحظه اي بيان مي شوند، برخي ديگر هم صرفا براي سودآوري هاي شخصي، اما وقتي مي بينيم كه رسانه اي به صورت ماهنامه و صرفا در جهت حمايت و تبليغ اين قضيه انتشار پيدا مي كند، چه حدسي مي زنيد؟ آيا چيزي كه اساسا نادرست و مضر است، جايي براي تبليغ دارد؟ اگر ماهنامه اي در حمايت از دروغگويي انتشار پيدا كند، چه تصويري از مسئولان و دبيران آن در ذهن شما شكل مي گيرد؟ در جامعه ما بديهي ترين اشكال زيان رساني مورد تبليغ قرار مي گيرند و هيچ مخالفتي با آنها نمي شود. هيچ اقدام جدي عليه جريان صورت نمي گيرد. اين هرم بزرگ روزبه روز بزرگتر مي شود تا آدم هاي بيشتري را زير فشار خود له كند. به پايان ساخت آن چيز زيادي نمانده و بايد منتظر باشيم كه تا مدتي ديگر با سكوت دلپذير و لبخندي كه روي لبمان كاشته ايم، سنگيني آن را بر دوشمان احساس كنيم و زير بار بي توجهي ها و منفعت طلبي هاي ديگران خرد شويم. بهتر است زير بار اين سنگيني هميشگي، لبخندمان را فراموش نكنيم منبع:همشهری |
||
|
|